بستگی داشت از کدام شهر میخواستی به آنجا بروی. اگر مبدا تهران بود، وقتی به ترمینال آزادی میرسیدی یا باید اقبالت بلند می بود و یک ماشین که مستقیم به فومن میرفت را پیدا میکردی، یا باید مسافر ماشین های اردبیل و سرچم میشدی تا آنها سر راهشان تو را در ورودی فومن پیاده کنند. زمانی که میخواستی بعد از تعطیلات طولانی مدت مانند تعطیلات تابستان یا نوروز به فومن بروی، معمولا غم ترک خانواده و شَهرت چیزی را در ته گلویت قلقلک میداد. ولی سعی میکردی که به آن اهمیت ندهی و شوق دیدار رفقایت را بر حس دلتنگی ناشی از دوری خانواده غالب کنی. ناچار جایی را در ترمینال پیدا میکردی و مینشستی. در مدتی که در ترمینال منتظر بودی تا سوار اتوبوس شوی مدام چشم می انداختی تا ببینی از همکلاسی ها کسی هم سفرت میشود یا نه. شاید هم اصلا از قبل آمار ساعت بلیط شخص خاصی را در آورده بودی و لحظه را میشماردی تا همراه پدر و مادرش برسد و او را بدرقه کنند. تا زمانی که پدر و مادرش کنارش بودند تنها نگاهش میکردی و منتظر فرصت مناسبی میماندی تا بروی جلو و سلام کنی.
{****}
به هر صورت سوار بر اتوبوس حرکت شروع میشد. اگر شانس آورده بودی یک تک صندلی گیرت می آمد وگرنه مجبور بودی مسیر حدودا 5 ساعته تهران تا فومن را کنار کسی بشینی که نمیشناختی اش. گاهی که کنار دستی ات مسن بود می بایست تحمل میکردی درسهای از زندگی را که به زور میخواهد به تو فرو کند. اگر اتوبوس پر بود که راننده راهی کرج میشد ولی وای از آن روزی که مسافر زیادی در اتوبوس نبود. تازه طواف میدان آزادی شروع میشد. شاگرد شوفر ایستاده بر رکاب همه را دعوت میکرد برای رفتن به فومن وصومعه سرا و سرچم. اگر هم اعتراض میکردی که این چه وضعش است، جوابت این بود که صاحب خانه پول میخواهد! تو میدهی؟ اگر میدهی که حرکت کنیم با همین صندلی ها خالی! نهایتا راننده به سه چهار صندلی خالی رضایت میداد و سر اتوبوس را به سمت کرج خم میکرد. هر چند این های صندلی خالی هم در ترمینال کلانتری کرج پر میشد. تا نیمه مسیر منظره خاصی وجود نداشت. بیابان بود و تمام. کارخانه یا نیروگاهی در حوالی آبیک یا آن پل دانشگاه آزاد قزوین همه ی چیزی بود که در بیابان میشد به آنها چشم دوخت. به همین خاطر معمولا یا مجبور بودی فیلم های کمدی درجه چندم را که از مانیتور کوچک اتوبوس پخش میشد تحمل کنی یا چرتی میزدی تا کش امدن مسیر را متوجه نشوی. اگر وقت غذا میرسید اکثر راننده ها رستوران هایی که درست بَرِ آزادراه قرار داشت را رها میکردند و از یک خروجی خارج میشدند به سمت یک ناکجا آباد تا برسند به آن رستوان مخروبه ای که با آن قرارداد داشتند. از اتوبوس که پیاده میشدی برای استراحت به یک رسم ناشناخته همه از جیبشان یک پاکت سیگار در میاوردند و نخی آتش میزدند. رستوران رو به رویت هم یک غذاخوری قدیمی بود که جز راننده کمتر کسی ریسک میکرد تا در آن چیزی بخورد و اگر گشنگی خیلی فشار میاورد نهایتا از سوپر مارکتی که سمت راست رستوران بود کیک یا پفک میخرید. حدود بیست دقیقه به استراحت میگذشت و بعد شاگرد شوفر درهای اتوبوس را باز میکرد تا مسافران سوار شوند. از دور که توربین های بادی نمایان میشد متوجه میشدی به منجیل رسیدی و تا فومن حدود دو ساعتی فاصله است از منجیل که میگذشتی یک رودخانه بزرگ سمت چپ جاده بوده که روی آن یک سد بسته بودند کنارش هم تعدادی آلاچیق بود برای استراحت مسافرین. از اینجای جاده به بعد، کم کم سر سبزی سر و کله اش پیدا میشد و تغییرات آب و هوا محسوس تر بود. در مسیر رودبار همیشه اسم مغازه های زیتون فروشی جلب توجه میکرد. خصوصا زیتون فروشی آن دوقلوی خود شیفته با عکس بزرگشان بر سر در مغازه. گویا کار و بارشان هم سکه بود. چون کمی بعد در کنار همان زیتون فروشی یک رستوران زدند باز هم با عکس خودشان بر سر در رستوران. همیشه حسرت این به دل میماند که ای کاش راننده یک بار اینجا توقف کند تا بشود به هر زیتون فروشی ناخنکی زد. مسیر را ادامه میدادی و یادم نیست چندمین تونل را رد میکردی که بعد از آن جنگل های انبوه گیلان پیدایش میشد.
***
معمولا یک مه سبک بر روی درخت های جنگل کنار جاده سوار بود و زیبایی خیره کننده اش را دو چندان میکرد. گاهی در پلیس راه گیلان میان اتوبوس ها جا به جا میشدی و به اتوبوس دیگری میرفتی برای اینکه راننده تصمیم گرفته بود تا از فومن عبور نکند. اگر اوایل پاییز بود هنگامی که در پلیس راه منتظر بودی دستفروشان به داخل اتوبوس می امدند و بادام استانه یا تمشک را در لیوان یک بار مصرف میفروختند. کمی بعد از پلیس راه گیلان یا همان امام زاده هاشم وارد جاده باریکتری به نام جاده سروان میشدی که حدود چهل دقیقه ای با فومن فاصله داشت. هر دو سمت جاده با درختان در هم تنیده پوشانده شده بود. موزه میراث فرهنگی گیلان هم در سمت چپ همین جاده قرار داشت. در ادامه ی مسیر شالیزارهای پر آب همراهیت میکردند. حدود هفت کیلومتر مانده به فومن مسیری شروع میشد معروف به جاده درختی. دو طرف جاده، درخت های سربه فلک کشیده چنار با فاصله های مساوی کنار هم ایستاده بودند که بنا به فصل یا زرد بودند یا لخت یا سبز. در فصل بهار زیبایی این جاده به حدی بود که گویی مسیریست برای رسیدن به بهشت وعده داده شده. در فصل پاییز هم برگ های طلایی آویزان از درختان لوکیشن مناسبی بود برای عکاسی با تم شکست عشقی. کمی بعد از پایان جاده درختی با صدای راننده که میگفت مسافر فومن جا نمونه، باید کنار یک پل نیمه کاره که تمام کردنش وعده همیشگی کاندیداهای مجلس فومن بود و اصلا معلوم نبود میخواهد کجا را به کجا وصل کند و آخر سر هم برش داشتند پیاده میشدی. معمولا همان جا که از اتوبوس پایین می آمدی چند تاکسی منتظرت بودند تا تو راه به خوابگاه ببرند.
سوار ماشین که میشدی تا به خوابگاه برسی، در مسیر مدام چشم میانداختی تا ببینی شهر چقدر تغییر کرده است. کدام کلوچه فروشی جایش را به ساندویچی داده است یا اینکه بوتیک جدیدی باز شده یا نه. بنرهای بزرگ که همیشه روی در و دیوار شهر بودند این دفعه میخواستند خبر قبولی و موفقیت فرزند دلبند کدام خانواده بدهند.
خوابگاه که میرسیدی و جاگیر میشد، اگر سیگاری بودی یک سیگار با خیال راحت میکشیدی و بعدش شروع میکردی به راه افتادن در خوابگاه و آمار واحدها را گرفتن برای اینکه ببینی از دوستانت کسی هست که رسیده باشد تا سنگینی و غم شب اول خوابگاه را برایت آسان کند یا نه. آخر آن موقع ها مثه الان نبود که وایفای خوابگاه ها درست کارکند و نت شهر هم 4جی باشد تا همه از حال هم در مجازی با خبر باشند. یک زمانی خوابگاه فنی فومن انتهای دنیا بود بدون هیچ دسترسی خاصی. حتا اپراتور های تلفن همراه در خوابگاه نزدیک دانشکده به خوبی آنتن نمیدادند. تنها راه ارتباطی با جهان بیرون یک تلویزیون 32 اینچ رنگی بود که در نمازخانه خوابگاه قرار داشت و کنترلش معمولا در دست بچه های فوتبالی بود. اگر رئال و بارسا بازی داشتند نمازخانه قرق میشید. و آن موقع بهترین زمانی بود تا جلوی در نمازخانه دنبال لنگه ی دمپایی گمشده خود بگردی.
اولین اجتماعات مجازی فنی فومن در وبلاگ ها شکل گرفت و بعدتر به فیسبوک کشیده شد. بعدا که گوشی هوشمند فراگیر شد بازار لاین، تانگو، وایبر و وی چت داغ شد و در خوابگاه همه گوشی به دست در حال shake کردن بودند تا ببینند شانسشان چه خواهد زد. شب های اول ترم که همه بیکار بودند شب های بازی بود. کسانی که لپتاپ داشتند کانتر را علم میکردند و ورزشکارها یا با یک توپ والیبال خودشان را در حیاط خوابگاه سرگرم میکردند یا در سالن بی نهایت منظوره دانشکده گل کوچیک بازی میکردند. اما شاید هر سه اتاق در میان صدای جمع زدن امتیازات شلم بودند یا شمردن دست های حکم. اولین نیاز بازی های کارتی درخوابگاه، سیگار بود. برای تهییه سیگار هم باید یک کاپشن یا سووییشرتی روی دوش مینداختی و از عرض جاده دو طرفه که یک سرش به ماسوله میرسید و سر دیگرش به فومن برمیگشت عبور میکردی و به سوپر مهدی میرفتی که هیچ وقت خدا یک سیگار درست حسابی نمیاورد. یا فروردین داشت یا تیر یا بهمن. تقریبا از هر فصل یکی را گلچین میکرد و میاورد. حالا سیگار که خوب بود، گاهی ابتدایی ترین چیزها را هم نداشت و در جواب فقط میگفت شرمنده نداریم. کمی جلوتر و کنار آن تالار عروسی یک پیرزن بود که دکه کوچکی داشت و سیگار های بهتری میفروخت ولی هیچ کس حال نداشت تا آنجا برود و به همان بهمن سوویسی قناعت میکردند. خلاصه به خوابگاه برمیگشتی و بازی هر چه که بود شکل میگرفت و تا دم صب امتیازات کم و زیاد میشد
" شما منفی 40 ما 465"
اما این تنها یک سمت خوابگاه بود. سمت دیگرش در حیاط خوابگاه و روی سکوی مدوری که در بین چمن ها و نزدیک آن جوب عمیق بود جریان داشت. در آن جا معمولا صحبت های دو یا سه نفره ای انجام میشد که نمیخواستی کسی بشنود.گاهی در همان حال که نشسته بودین یک نفر با تلفن ،که معمولا مشخص بود آن سوی خط کیست، حرف میزد از آن مسیر تابدار باریک وسط چمن ها عبور میکرد و ناگهان هم او قربان صدقه رفتن هایش را آرام تر میکرد و هم شما صحبتتان را یواشتر ادامه میداید. اگر کمی ساکت میماندی و متمرکز میشدی میتوانستی صدای غورباقه ها و جیرجیرکها را بشنوی رطوبت زمین های شالی پشت خوابگاه را حس کنی. پله های اضطراری که جدید نصب کردن پاتوقی شده بود برای صحبت های خصوصی تر دو نفره. معمولا رازها و ماجراهای زیادی بعد صدای فندک در ساعت چهار صبح روی پله های اضطراری فاش میشد. اکثرا صحبت در آن موقع از بامداد طوری گل مینداخت که پایانش یا با تمام شدن سیگارهایت بود یا با ریختن اولین قطرات باران بر سرت.
*****
ناگزیر صبح فرا میرسید و باید به دانشکده میرفتی. صبح یک لباسی میپوشیدی و جلوی آینه قدی طبقه اول کمی به ظاهرت میرسیدی و بعدش راه می افتادی سمت دانشکده. مسیر خوابگاه تا دانشکده که یک مسیر به عرض یک متر و بیست سانت و طول 500-600 متر بود محل عبور مرور انواع اقسام حیوانات و حشرات بود. جلو تر و قبل سر در دانشکده همیشه چند گاو منتظرت بودند و زیر تابلوی آبی دانشکده فنی فومن به چرا مشغول بودند. گاهی همزمان با رسیدنت مینی بوس سفید رنگ پورعلی، که دختر ها را از خوابگاه میاورد، هم وارد مسیر دانشکده میشد و زیر چشمی نگاهی مینداختی و مسافرانش را دید میزدی. زیر سردر دانشکده ،که تقلیدی بود بی حوصله از سردر پنجاه تومنی، کیوسک نگهبانی قرار داشت. اگر با نگهبان آن روز حال میکردی دستی به نشانه سلام برایش بالا میاوردی و اگر نگهبان قبل تر تقلبی ازت گرفته بود یا به پوششت گیر داده بود ناسزایی برایش میفرستادی و روز خود را آغاز میکردی. وارد دانشکده که میشدی اگر فواره های دو استخری که در دوطرف ورودی باز بودند بو میبردی که یا مهندس موسوی که واقف دانشکده بود آمده یا مهمان رده بالایی آن روز قرار بود به دانشکده بیاید. جلوتر همیشه چند خانم باغبان مثه همیشه در محوطه سبز مشغول کارشان بودند و همیشه با رویی گشاده، گرم ترین جوابِ سلام ها را برایت داشتند. اگر اول ترم بود که باید سری به آموزش میزدی تا ببینی چرا واحد هایت ثبت نشده و خانم فریدخواه با عصای جادوییش همه مشکلات را حل میکرد و تمام اخطار های تداخل و همنیاز و پیشنیاز برطرف میشد با یک کلیک ساده. بعد از آن سراغ آقای هاشمی میرفتی تا مشکلات خوابگاه و تغذیه و تاسیسات و کلا باقی چیزها را توضیح میدادی و بعد هم بلا استثنا جواب میگرفتی که باید از تهران به ما دستور بدهند، یعنی حتا اگر میگفتی چرا توپ کم باد است جوابت این بود که از تهران دستور رسیده.
قبل کلاس به بوفه سر میزدی.تا آنجایی که یادم هست عباسپور نامی مسئولش بود و بعدترش خانواده مرادی آمد و الان هم گویا پسری جوان میچرخاند آن جا را. خانم همدمی هم از زمان خانواده مرادی عضو ثابت بوفه بود و بیشتر از آنکه کارمند بوفه باشد همدم و رفیق دانشجوها بود. فضای بوفه بسیار دوستانه و رفاقتی بود خودت کابل اسپیکر را بر میداشتی و هایده و داریوشی پلی میکردی و کسی گیر خاصی نمیداد.
یک املت سفارش میدادی و پشت بند آن یک چایی نبات میخوردی و در این حین با نصفی از دانشکده سلام و احوال پرسی میکردی و تعارف ریزی هم به نشانه ادب میزدی بهشان. کلا دانشکده طوری بود که همه را دو یا سه بار در روز میدیدی و نمیدانستی که هر بار باید سلام کنی یا همان سلام قبلی کفایت میکند. بعضی ها هم در یک راهرو به عرض دو و نیم متری خالی از آدم خودشان را به ندیدن میزدن و اول ها تو به این فکر می افتادی که کجای رفتارت اشتباه بوده که همکلاسی ات تو را نادیده گرفته ولی بعدا میفهمدی که این تقصیر تو نبوده و کلا مدلشان اینطور است. بعد از بوفه هم یا کلاس میرفتی یا با لپتاپ به کتابخانه میرفتی و آن موقع که وایفای درست کار نمیکرد کابل لن را وصل میکردی به سوراخ کنار پریز و بعد uti را روشن میکردی با فری گیت به فیسبوک وصل میشدی و استتوس جدیدی مینوشتی یا چک میکردی که از کدام همکلاسیت ریکوست آمده برای دوستی. نیمی از استتوس ها به دو بخش خط و نشان کشیدن برای دشمنانت و هوایی زدن برای کراش ها تقسیم میشد. آن نیم دیگر مسائل سیاسی فرهنگی ورزشی را حل و فصل میکردند و الباقی هم روزمره نویس بودند. چه دعواها و بحث هایی که در گروه های فیسبوکی شکل نگرفت! بماند... بعدتر که وضعیت وایفای بهتر شد و ایسنتاگرام باب شد میدیدی که همه گوشی به دست مشغول عکس گرفتند و یک فیلتر b612روی عکسها میگذاشتند و پست میکردند. دانشجوها به دو صورت وارد کتابخانه میشدند یا میگشتند یک صندلی تکی نزدیک پریز گیر میاوردند و مینشستن و سرشان به کار خودشان بود اما گروه دیگر وقتی وارد میشدند ابتدا چرخی در سالن میزنند و با همه چاق سلامتی میکردند و بلند میخندیدند بعد هم کیف را ول میدادند رو یک میز و باز به محوطه برمیگشتند. کلا گشتن در کتابخانه خودش یک تفریح بود به این صورت که وقتی بیکار میشدی یکی پیشنهاد میداد علی الحساب بریم یک چرخی در کتابخانه بزنیم. خلاصه زمان را میکشتی تا تایم ناهار برسد و به سلف میرفتی و خانم بیابانپور با لبخند همیشگی اش منتظرت بود تا برایت غذا بکشد. در صف سلف جایی بود که برنامه عصر ریخته میشد اینکه کجا بروی و چه کنی باقی روز را.گاهی برای اینکه با استادت که صبح کلاسش را نرفته بودی چشم تو چشم نشوی خود را جایی در صف قایم میکردی. صف به کندی پیش میرفت و کارتت را روی دستگاه میزدی و معمولا کسی چار چشمی مراقب بود تا چراغ دستگاه سبز شود و غذا را رزرو کرده باشی اما رابین هود ها کارت نمیزدند و کارت خود را به کسانی که غذا را رزرو نکرده بودند میدادند .به هر طریق غذا را میگرفتی .معمولا زوج ها و اکیپ های مختلط غذای خود را که میگرفتند و به بوفه میرفتند تا کنار هم غذا بخورند در غیر اینصورت تنها یا با دوستانت در سلف پشت میزهای پلاستیکی مینشستی و در ظرف های آلومینیمی غذا را میخوردی و ظرفش را روی میزی که آنورتر گذاشته بودند قرار میدادی برای شستن.
****
بعد از ناهار معمولا دانشکده در مهی از نیکوتین فرو میرفت. دانشجوها گروه گروه به سمت لاو گاردن راه میفتادن. لاو گاردن که چه عرض کنم به قدری بزرگ بود که میشد به آن گفت لاو جانگل. در مسیر به لاو گاردن یا در آلاچیق هایی قبل باغ بودند و سایه شان بیشتر بود مینشستند یا روی سکو داخل باغ. انتهای باغ که چهار سکو دو به دو روبه روی هم بودند و به آن محدوده، فلکه دخانیات میگفتند که بیشتر محل اجتماع پسرها بود و از اسمش معلومه که جایی بود برای دود کردن سیگار. در زمین شطرنج که قبلن مهره هایش هم سر جایش بود معمولا یک دختر پسر با هم بحث میکردند. فاصله ای که این زمین شطرنج با بقیه نیمکتها داشت باعث میشد تا صدایشان شنیده نشود و جایی مناسب برای حل و فصل بحث هایی بود که در طول روز پیش می آمد. در کنار لاو گاردن راه باریکه ای بود و ورودی اش با ورودی باغ فرق داشت و از کنار یک جوب بزرگ میگذشت که معمولا زوج هایی که تازه میخواستند آشنا شوند به آنجا میرفتند چونکه از بیرون دید نداشت و مناسب آنهایی بود که نمیخواستند آمارشان خراب شود. پشت باغ هم مسیری بود پهن که از کنار زمین فوتبال میگذشت و جایی بود برای پیاده روی جهت هضم غذا.
بعد از ظهر اگر یک تفریح کوچک میخواستی یا سری به آناناس،که یک سفره خانه بود که حدود 10 دقیقه پیاده تا دانشکده فاصله داشت، میزدی و یک قلیان میکشیدی یا اگر جمع پسرانه بود به قهوه خانه عباس که کمی پایینتر از خوابگاه بود میرفتی.
*****
اما غروب ها موقع ماسوله رفتنهای یکهو بود. لب جاده می ایستادی و یک ماشین سوار میشدی و نیم ساعت بعد به ماسوله میرسیدی. ازمسجد و بازارچه اش که عبور میکردی به چایخانه هایش میرسیدی روی نیمکتهایی که با موکت یا نمد پوشانده شده بودند و لبه حیاط کافه قرار داشتند مینشستین و یا از زیبایی بی حد ماسوله صحبت میشد یا مساله ای پیش پا افتاده را مطرح میکردی برای همفکری گرفتن. مه غلیظی که بر ماسوله چیره میشد صورتت را خیس و درختان جنگل رو به رو را محو میکرد. برای عصرانه یا شیرینی ماسوله با چای میخوردی یا آش دوغ. گاهی هم به جای اینکه وارد ماسوله شوی مییچیدی سمت چپ و شروع میکردی پله ها را بالا رفتن. جلوترت یک گورستان بود روی اکثر سنگ قبرها یک پسوند ماسوله جا خشک کرده بود . اگر راه گورستان را ادامه میدادی به تپه ای میرسیدی که کل شهر ماسوله رو به رویش قرار داشت. روی تخته سنگی که بود مینشستی و به جابهه جا شدن آدم هایی که از آن فاصله بسیار کوچک بودند نگاه میکردی. بعدتر که زیبایی ماسوله برایت عادی میشد یا لارچشمه که کمی قبل ماسوله بود می ایستادی و به کافه های جالبش میرفتی یا حدودای ماکلوان پیاده میشدی و از آن پل فلزی که سمت چپ جاده روی یک رودخانه بود میگذشتی و به یک سفره خانه میرسیدی که تولدهای زیادی را به خودش دیده بود. یکسری کلبه درختی هم کنار جاده بود که زیبایی مسیر را چند برابر میکرد. گاهی هم کمی بالاتر از رستوران قایقران از سراشیبی کنار جاده پایین میرفتی و به کنار رودخانه میرسیدی و همانجا زیلویی پهن میکردی و مینشستی.
به شهر که برمیگشتی املت لوبیای رسول یک انتخاب معقول و مقرون به صرفه بود برای شام خوردن. فضایی کارگری که جز صفا و مهر چیز دیگری در آن نبود. برای رسیدن به کافه رسول باید وارد یکی از کوچه های بازارچه قدیمی فومن میشدی. نشانی کوچه هم بستنی فروشی سر نبش آن بود که ماه های رمضان آش میفروخت و حسابی طرفدار داشت. از چند مغازه که میگذشتی سمت راستت یک مغازه شیشه ای شلوغ با دو نیمکت در دو طرف ورودی آن مقابلت ظاهر میشد. رسول که مردی حدودا 45 ساله بود همراه دستیار جوانترش که مهدی نام داشت ،که بعد ها به ماهی فروشی رو به روی رسول ترانسفر شد، در پشت یک اجاق سه شعله رومیزی ،که روی یکی از شعله هایش همیشه دیگی از لوبیا در حال قل زدن بود، یا املت ها را هم می زدند یا با دستهای فرزشان استکانها را میشستند . مشتریان کافه معمولا میانسال هایی بودند که با رسول رفاقت داشتند و گهگاهی توتو پر میکردند تا شاید شانسشان اینبار بزند و فلان تیم در مسابقات لیگ دو بلژیک حریفش را ببرد. منوی فرضی کافه رسول شامل املت، لوبیا و املت-لوبیا ، که حاصل ریخته شدن مقداری خوراک لوبیا روی املت بود، میشد. صبح زود اگر میرفتی پنیر سیامزگی هم میتوانستی از رسول بخواهی تا برایت بیاورد . البته در ماه رمضان سینی افطار ،که شامل کتلت و پنیر و سبزی خوردن و چای شیرین بود، هم اضافه میشد. روی میز همیشه نمک و فلفل سیاه و سماق قرمز و آبلیمو و یک روغن بود که خودش اصرار داشت روغن زیتون است. شما هم بگو روغن زیتونه.
اگر هوا بارانی و سرد بود، به زور هم که میشد در کافه جایی باز میکرد برایتان و دعوت میشدی داخل و اگر گرم بود هوا، همان بیرون روی نیمکتی فلزی مینشستی. تا غذا آمده شود، پیاز و نان داغ سنگکی که از نانوایی که نزدیک آنجا و دور میدان گل آقا بود برایت میاورد و بنا به فصل نارنج هم برایت سر سفره میگذاشت یا اگر نبود ترشی میاورد برایت. اینجا خبری هم از آب معدنی نبود در آب را باید از بطری های نوشابه که در یخچال گذاشته بود داخل لیوان های شیشه ای تمیزی میرختی که روی میزی بود. موسیقی پس زمینه هم خیار هزار گوجه هزاری بود که مرد دسفروش کنار املت لوبیا ایجاد میکرد .بعد از اینکه غذایت را میخوردی برایت یک استکان چایی میاورد با قندانی که در ان چن دانه ابنات زرد هم بود. موقع حساب کردن هم باید اصرار میکردی تا هزینه ناچیز غذا را ازت بگیرد. همواره میگفت که بعدا بیا حساب کن و با هزار قسم و آیه راضی به دریافت پول میشد. همیشه هم بعد رفتن از آنجا با خود حساب میکردی که با این دستمزد ناچیزی که دریافت میکند چگونه چرخش میچرخد و آیا اصلا برایش میصرفد یا نه. از کافه رسول که بیرون میامدی و از جلوی چند کافه میگذشتی که نام یکی از انها کافه کارگری بود و بازنشستگانی را میدیدی که یا مشغول شطرنج بودند یا دوپنای شرطی بازی میکردند.
جلوتر که می امدی و از پیرزن های دستفروش که محصولات تولید باغ و دام خودشان را میفروختند به میدانی میرسیدی مجسمه آناهیتا در آن قرار داشت و آناهیتا سوار بر درشکه اسب هایش را به سمت ماسوله میراند. دور آن میدان هم معمولا پیرمردانی مشغول آتش زدن سیگارهایشان بودند. آن سمت خیابان سینما طلوع بود. برای آنکه بخواهی فیلم ببینی در آن سینما باید چهار نفر دیگر هم جور میکردی و زیر پنج نفر فیلم نمایش داده نمیشد و اگر هم تنها بودی باید به اندازه پنج نفر بلیط میخریدی.و اینگونه گاهی سینما اختصاصا برای تو میشد. چند قدم بعد از سینما به کوچه اطبا میرسیدی که همانطور که از اسمش پیداست مرکز ساختمان های پزشکی فومن بود. هر وقت هم که به پزشکان عمومی آنجا مراجعه میکردی اول کار برایت یک سِرُم مینوشتند. کاری نداشتند تو سرما خوردی، اسهالی یا بواسیر داری قبل هر چیز باید یک سرم را درون رگهایت میکردند. سر نبش کوچه اطبا هم یک سوپرمارکت بود که اگر اشتباه نکنم اسمش ستاره شهر بود و معمولا چیزهای خارجی و لوکسی که در سایر مغازه ها پیدا نمیکردی آنجا داشت.
اگر هوس پیتزا میکردی بهترین گزینه ات در شهر میشد پیتزا تاک که دور میدان شهرداری بود. زن و شوهری بامزه که با هم مدیریت آنجا را بر عهده داشتند. رستوران کوچک نارنجی رنگ با صندلی هایی ناراحت .اما معمولا طعم پیتزاها، تنگی و سفتی صندلیهای نیمکت طور آن را کاور میکرد.
از خیابان امام خمینی که به مرکز شهر میرفتی ابتدا از جلوی بانک ملی میگذشتی و که تاکسیای رشت هم مدام رشت رشت میکردن تا تو را همراه خود کنند. یک چهار رراه جلوتر اگر وارد خیابان دست راستت میشدی و کمی مسیرت را ادامه میدادی به کافه نیلی میرسیدی که تقریبا تنها کافی شاپ فومن بود تا مدت ها. وارد که میشدی یک پسر آرام در انتظارت بود که سفارش میگرفت و چون دست تنها بود معمولا بیش از حد معمول طول میکشید تا سفارشت را آماده کند موزیک هایش هم انقدر تکرار شده بود که همه را از بر بودی. خیلی ها اولین بار آنجا کافه رفتن را تجربه کرده بودند. در آن کافه خیلی ها برای دوست معمولیشان که نمیخواستند دوستیشان معمولی بماند تولد گرفته بودند و صاحب کافه هم اکثرا با سر و صداها کنار می آمد. دوباره به خیابان امام بازمیگشتی درست چن قدم مانده به پارک بوی خوب کباب کثیف از دکه پسر جوان که به امین کبابی معروف بود به مشام میرسید .کباب هایی که از حق نگذریم خوشمزه ودلپذیر بودند. سفارش دادنی هم در کار نبود خودت باید از یخچال سیارش جوجه و دل وجگر کتف و گوشت و خوش گوشت را بر میداشتی و وقتی اجازه میداد. روی منقلش میگذاشتی و بعد با چاقویی که آنجا بود پیاز پوست میکندی و از سطل نانش چند تکه نان بربری برمیداشتی. کمی بعد غذایت حاضر بود و روی میز و صندلی پلاستیکی ساده که کنار منقلش بود مینشستی. موقع حساب کردن هم گوشی نوکیای ساده اش را روشن میکرد و حسابت را در آنجا جمع میزد.
جلوی پارک مجسمه چهار دختر بود که قبلا در میدان ورودی شهر قرار داشتند و اصن به همین خاطر است که به میدان فرمانداری که کلوچه تفضلی دور آن قرار دارد ،میدان چهار دختران گفته میشود .وارد پارک که میشیدی درون هر نیمکت که به شکل سیب و موز و پرتقال و گلابی بود چهرهای آشنای دوستانت را میدیدی که تنها یا با معشوقه شان نشسته اند. تو هم یا خود را میزدی به ندیدن تا مزاحم خلوتشان نشوی یا سری تکان میدادی به نشانه سلام .
درون محوطه بازی چن تاب قرار داشت که شش نفره بودند و خیلی از دوستی ها و اکیپ ها و قرار گذاشتن ها روی همان تاب ها شکل گرفته بود و اکثرا یخشان روی آن تابها شکسته میشد. وقتی که روی تاب ها شش جوان اینور و آنورمیشدند و صدای خنده شان تا آسمان میرسید زیر سنگینی نگاه شماتت بار مردم میرفتند که آنها را مایه بدآموزی کودکانشان میدانستند. بعد از زمین بازی یک استخر کوچک مخصوص قایق های پدالی بود که فقط در هوای مناسب سرویس دهی داشت. جلوتر یک ساختمان با نمای سنگی وجود داشت که اول کتابخونه کانون پروشی فکری بود و الان گویا مرکزی شده برای شرکت های دانش بنیان دانشکده . کمی که به سمت راست میرفتی تقریبا وسط پارک یک دکه کوچک با چند میز و صندلی پلاستیکی در انتظارت بود که خوراکی های ساده مانند کیک و چیپس داشت به همراه چایی پررنگ که خودش میگفت چای فومن است. وقتی برای چای خوردن مینشستی کافی بود گوش تیز کنی تا صدای پیرمرد دسفروش دورهگرد که به صورت ریتمیک داد میزد پسته نخود بادام استانه را بشنوی. کارش سرما و گرما و باران نمیشناخت همواره بود پسته و بادامش را میفروخت. از خروجی تنگتر پارک که در بالای پارک بود بیرون میامدی یک مغازه بستنی فروشی کوچکی سمت راستت بود که اگر هوا گرم بود از بین بستنی اسکمو که ترکیب ترشیجات بود و آب زرشک و زغال اخته یکی را برای خریدن انتخاب میکردی و اگر هوا سرد بود شیرکاکائو گرم میگرفتی به بعدش به آن سمت خیابان میرفتی و از کلوچه فروشی های آنجا یک کلوچه میخریدی تا با شیرکاکائو بخوری اش. رو به روی پارک، ساندویچ آفتاب گزینه مناسبی بود برای رفع حس گشنگی که در آن یوسف با بندری ها و ساندویچ های مرغ و قارچ پنیرش منتظرت بود. آش و حلیم سحرخیزان هم که در خیابان رو به روی پارک پایین ساختمون عمویی بود گزینه ی مناسبی برای شام در هوای سرد زمستان حساب میشد. فضای داخل سحرخیزان پر بود از اِلِمان های وطن پرستی و پرسپولیس و اهورا مزدا. قبلتر در پارچ ها پلاستیکی برایت آب میاورد اما بعد ها که بهداشت گیر داد مجبور شد آب معدنی سرو کند. البته نمیدانم واقعا بهداشت گیر داده یا آن بهانه ای بود برای اینکه بتواند از آب هم درامد زایی کند! چند سالی پسر جوانی پرچانه ای در آن جا کار میکرد که آمار همه دخترهای دانشکده را داشت و میدانست کی با کی دوست است. ساختمان عمویی هم که نامش را بردم همانی بود که قبلا خوابگاه پسران بوده و بعد شد خوابگاه دختران و بعدتر هم تحویلش دادند. از ان خیابان که چمران نام داشت پایین می آمدی به خیابان شهدا میرسیدی. به سمت چپ که میرفتی به گورستانی میرسیدی تقریبا وسط شهر قرار داشت و گاهی میدیدی زنی عصا به دست بالای قبری نشسته و آرام برای عزیز از دست رفته اش اشک میریزد. بعد از گورستان چهارراهی وجود داشت که سمت راستش میخورد به جاده کمربندی فومن که معروف به کمربندی شکوری بود. به سمت کمربندی راه میفتادی و بعد از حدود 7-8 دقیقه به کمر بندی میرسیدی. اگر میخواستی قلیان بکشی باید سمت راست میرفتی تا برسی به کافه های هیابس یا باغ خاطره ها. بعد از احوال پرسی گرم با کافه دار درون آلاچیق های4تا6 متری مینشستی یا بهتر بگویم ولو میشدی تا قلیانت حاضر شود اگر هوا سرد بود دور آلاچیق ها که هرکدام نام یک شاعر را داشتند پلاستیک میکشید و برایت یک آترا یا همان چراغ نفتی میاورد و حتما توصیه میکرد تا اولش که روشن میکنی در آلاچیق را باز بذاری تا دود اذیتت نکند ولی اگر هوا خوب بود دور تا دور الاچیق باز بود . تقریبا 5 دقیقه میگذشت تا برایت چایی و قلیان را بیاورد. تقریبا از زمانی خوابگاه دخترها به کمربندی اورده شد پاتوق هر شبه اکیپها همان دو کافه بود و به نوعی اگر در سریال آشنایی با مادر بار مک لارن وجود داشت. در فنی فومن هیابس و باغ خاطره ها جایی بود برای دور هم جمع شدن. در کلبه هایی که بزرگتر بود تولد های 10-12 نفره گرفته میشد و اگر میخواستی کیک تولدت خیلی خوب باشد آن را از اشهدی در صومعه سرا میخریدی. در هیابس و باغ خاطره ها معمولا برنامه فردا ریخته میشد و اگر فردا جمعه بود چه برنامه بهتر از قلعه رودخان و با خود حساب میکردی اگر هر هفته به قلعه بروی چقد خوب است برای سلامتی و اصن تصمیم میگرفتی تا سیگار را ترک کنی و به جایش پسته بخوری. برنامه هایی که معمولا انقضایشان به زمان ابری شدن هوا و بارش باران بند بود.
اگر برای خوابگاه خرید داشتید ساعت بیست دقیقه به نه از کافه بلند میشدید و از آن سوپرمارکت سر نبش وسایلت را میخردی و جلوی خوابگاه از هم جدا مشیدین و هر کس به خوابگاه میرفت و اگر ماشینی رد نمیشد آغوشی همدیگر را مهمان میکردید.
****
فردا صب بلند میشدی تیپ اسپرتی میزدی و قمقمه ای بر میداشتی برای رفتن به قلعه رودخان. برای رسیدن به ایستگاه تاکسی های قلعه باید از میدان شکاربانان وارد خیابانی میشدی که جانبازان نام داشت و باید از جلوی پلوکبابی آقای رضایی که پیرمردی بی حوصله و کم حرف بود میگذشتی و به گورستان دیگر شهر میرسیدی و آنجا سوار تاکسی ها خطی میشدی. تا قلعه حدود نیم ساعتی راه بود. در میانه راه روستایی بود به نام فوشه که بچه های دانشکده انجا هم زیاد رفته اند و بسیار جوجه ها در آنجا کباب شده بودند. وقتی به ورودی قلعه میرسیدی در ابتدای مسیر کافه ها و رستورانها قرار داشتند و جلوی آنها دستفروشانی که یا صنایع دستی میفروختند یا ترشک و آلو جنگلی و لواشک. کمی که پله ها را بالامیرفتی و نفست میگرفت برای استراحت پیش پیرزنهای نانوایی میماندی همانجا نان میپختند و با میرزا قاسمی میفروختند. هر چنتا پله که بالا میرفتی وسوسه میشدی تا برگردی پایین ولی از یک جایی به بعد حیفت می آمد که برگردی و به صعودت ادامه میدادی. گاهی روی سکوی کنار پله ها مینشستی به ماجراهایی که پشت این قلعه هست فکر میکردی. قلعه را که فتح میکردی و محو دالان های باقی مانده میشدی با خود میگفتی این حس و منظره ارزش بالا آمدن را داشت و دیگر فتح قلعه را روتین تعطیلاتت میکنی ولی وقتی به خوابگاه میرسیدی و پشت پاهایت شروع میکرد به درد گرفتن این قول خود را فراموش میکردی.
زمانی هایی هم که جیبت پول اضافی میاورد هوس یک رشت رفتن رهایت نمی کرد. اکثرا اولین جایی که از رشت میدیدند خیابان گلسار بود. خیابانی که برای قدم زدن در آن، وقتی به رشت میرسیدی و در فلکه یخ سازی پیاده میشدی باید یک نیم دور در میدان میزدی و به آن سوی یخسازی میرفتی و دوباره سوار تاکسی میشدی. اگر ترافیک نبود حدود ده دقیقه بعد زیر یک پل و اول بلوار گلسار پیاده میشدی .باید به آن سوی خیابان میرفتی و این شروع بلوار گلسار بود.غروب پنج شنبه ها که در آنجا قدم میزدی حتما چنتایی از زوج های دانشکده را هم میدیدی که دست در دست در پیاده رو های گلسار قدم میزدند. هر کسی یک کافه یا رستوران را نشان کرده و همیشه به آنجا میرفت. یا همان اوایل وارد یکی از خیابان های دست راست میشدی و به کافه دیروز امروز با آن محیط دوست داشتنی و دنجش میرسیدی یا همینطور ادامه میدادی تا به رستوران های امیر، پیزاریا یا بارسا برسی.کمی جلوتر رستوران رازقی و کافه دوک بود که معمولا قیمت هایشان با جیب دانشجویی همخوانی نداشتند. دسته جمعی که به رستوران های گلسار میرفتید معمولا ترجیح میدادید به جای غذای اصلی چند ظرف سالاد بار سفارش دهید تا اقتصادی تر برایتان تمام شود. زمانی به قدری سالاد بار فست فود بارسا مورد تعرض قرار گرفت که تا مدت ها میز سالاد بار را جمع کرده بودند. قدم زدن هایت در خیابان های در هم تنیده و متصل بهم گلسار که تمام میشد هوس سبزه میدان و میدان شهرداری و پیاده راه مابین آن و بازار رشت را میکردی. آنجا پر بود از بوتیک های رنگارنگ. دو سینما هم آنجا بود. یکی دور سبزه میدان و دیگری در پیاده راه نرسیده به میدان شهرداری که جلوی آن پیرمردی دستفروش آلوچه جنگلی های خوشمزه ای را میفروخت بسته ای دو تومن. از میدان شهرداری که به سمت چهارراه میکاییل میرفتی ترجیح میدادی تا به پارک شهر یا همان باغ محتشم و بستنی حاج حسین هم سری بزنی. بستنی حاج حسین را که میخریدی وارد باغ محتشم میشدی و روی آن نیمکتها کوتاهی که در مسیری پهن قرار داشتند و مناسب گپ ها عصرگاهی دو نفره بود مینشستی و یا به سالمندان شیک پوشی که برای پیاده روی به پارک آمده بودند نگاه میکردی و یا به موسیقی خیابانی که در گوشه ای از پارک نواخته میشد گوش میدادی.
*****
کوچک بودن دانشکده باعث نزدیکی دانشجویان بهم و عمیق شدن روابطشان میشد سوری که هنوز ماه اول نشده همه همدیگر را میشناختند و میدانستند هر کدام از چه شهری آمده است. به همین خاطر برگشتن و خداحافظی معمولا سختترین بخش از زندگی یک دانشجوی فنی فومن بود. جدا شدن از دوستانی که حدود نه ماه از سال را کنار هم زندگی میکردین و شریک خصوصی ترین لحظات هم بودید کار ساده نبود. همه ی اوقاتی که با هم گذرانده بودین چه به شادی، چه به جدل و بحث حالا تبدیل به شده بود به خاطره ای شیرین و باور اینکه تا مدت ها همدیگر را نمیبینید بسیار دردناک بود. برای همین روزهای آخر بیشتر هوای همدیگر را داشتید و اگر کدورتی بود سعی میکردید روی آن خاک فراموشی بپاشید مخصوصا اگر زمان فارغ التحصیلیت رسیده بود. در ان موقع همه ی دعوا هایی که بخاطرش دوستیت را بهم زده بودی رفتار بچگانه به نظر میرسید. شب قبل برگشتن به خانه ات، معمولا همه در بیرون خوابگاه پخش بودند. یا رفته بودند از ماسوله خدافظی کنند یا رشت یا پارک شهر بودند تا این دم اخر را کنار رفقا بگذرانند. دیگر محافظه کار ترین دخترها هم نگران تاخیر خوردنشان نبودند. خیلی ها همان شب از هم خدافظی میکردند و شاید این آخرین خدافظی با خیلی ها بود. خیلیهایی که دیگر نمیدیدی آنها را. اگر برگشتی درکار بود وسایلت را در نمازخانه یا کتابخانه میگذاشتی و اگر این اخرین بار حضورت در فومن به عنوان دانشجو بود همه وسایلت را بار میزدی و با خود میبردی. یک سری از وسایلت هم به یادگار به این و آن میبخشیدی. صبح حرکت به آژانس یا تاکسی تلفنی ها تماس میگرفتی و یکی از دوستانت که تصمیم داشت تا اخرین لحظه ای که خوابگاه باز است نت خوابگاه را بمکد و حق خود را از دانشکده بازستاند کمکت میکرد تا وسایلت را تا دم در بیاورد و بار تاکسی میکرد . هنگامی برای سوار شدن به اتوبوس تا ترمینال شهر یا ترمینال رشت میرفتی آخرین قاب تو از فومن میشد جاده ی درختی که اینبار فقط یک طرفش درخت داشت و نیم دیگرش خالی بود. مانند نیمی از قلب تو که زیر باران در کوچه پس کوچه های فومن، در پیچ های مه گرفته جاده ماسوله و پشت صندلی های پلاستیکی دانشکده جامانده بود.
******
پایان
****
برچسب:
نویسنده: هلیا سلیمانی