موقیعت یک-داخل کافه
میز ها همه پر بودند و من هم تنهایی یک میز را اشغال کرده بودم,دو دختر نوجوان 16-17ساله با ارایش غلیظ و صورت هایی که به زور کرم سفید شده بودند وارد شدند و چون جایی برای نسشتن نبود از من اجازه خواستند تا کنار من بنشینند ,من هم که سرم به خواندن مجله ام گرم بود اجازه دادم.از سر فضولی کمی تیپ انها را برانداز کردم,دختری که نزدیک تر به من بود یک قاب گوشی عروسکی برای ایفونش گذاشته بود و دختر دیگر,هدفون بزرگ صورتی داشت که سیاهی های زیاد دور آن خبر از استفاده زیاد از میداد,بوی عطر های فانتزی که با عرق ظهر تابستانی عجین شده بود ,مخلوط متعفنی را بوجود اورده بود. با توجه به اینکه از نعمت شنوایی بهره میبرم صحبت های آنها رابه صورت ناخودآگاه میشیندم میشنیدم ,گویا دختری که رو به رویم نشسته بود به تازگی با پسر مورد علاقه اش (ارش نامی)وارد رابطه شده بود و عصر قرار بود به خانه اش برود و برای اینکه تنها نباشد از دوستش(مریم) تقاضا میکرد که همراه او بیاید و او هم با مهدی دوست دوست پسرش باشد,مریم اول میگفت که نمیشود و میترسد اما بعد از اصرار دختر اولی (که نامش رو متوجه نشدم) و اینکه اگر مریم با او نیاد دیگر اسمش هم به زبان نخواهد اورد ,راضی میشود.
دیگر داشتند برنامه میچیندند که وقتی میروند انجا چه غذایی بپزند و اینکه مریم گفت من فردا مرغ میاورم برای تا خورش مرغ درست کنیم و اینکه شغل پدرشان را چی بگویند تا بهتر جلوه کند.
من که دیگر مجله نمیخواندم و حس کردم حرف های انها به سمت خصوصی شدن پیش میرفت از میز پاشدم و از کافه زدم بیرون.
اما فکرم هنوز توی کافه و روی همان میز بود و اینکه ان روز عصر چه اتفاقی برای ان دو دختر پیش خواهد امد.
موقعیت دو-ایستگاه اتوبوس
وارد ایستگاه که میشوم دو دختر نوجووان و یک مرد حدودا40 ساله روی سکو نشسته اند,
صدای دو دختر ,توجه من را جلب میکند,گویا منتظر اتوبوس هستند که به پارک فدک بروند.در همین حین یک خانم مسن چادری خوش برخورد هم وارد ایستگاه میشود,
اتوبوس دیر میکند و دو دختر نوجوان کلافه میشود و شروع میکنند به فحاشی و حرف هایی میزنند که کمتر پسری در جمع میگوید,طبق معمول من گوشهایم سرخ میشود ,مرد مسن سری تکان میدهد و زن چادری هم با انهاصحبت میکنند تا کمی وقت بخرد برای راننده تا بیشتر از این فحش نخورد,به صورت دخترها نگاهی می اندازم,یکی شان قد کوتاهی دارد در بهتر حالت 12ساله است,هنوز ابروهایش دست نخورده ,دختر دیگر که اسمش هلیا بود اما ارایش داشت و حسابی به خودش رسیده بود ,قرار بود با اکیپی به سینما بروند ,اول خواستند تا با ماشین به قرار بروند که پول نداشتند,مجبور میشوند با اتوبوس بروند و حالا که اتوبوس دیر کرده زبان به بد باز کرده اند.
اتوبوس می اید و من سوار میشوم و دختر ها هم میروند سمت خانم ها مینشینند
در راه برگشت مدام به این فکر میکردم که مقوله تربیت خصوصا برای نسل نوجووان که زیر بمباران شبکه های اجتماعی هستند چقدر مهم است,
اگر خانواده مانند گذشته نخواهند راجع ب مسایلی که معمولا خط قرمز خانواده ایرانی هست صحبت کند,نسل جدید از انواع و اقسام روش ها پاسخ خود را پیدا میکند و دیگر قابل کنترل نیست.
و من هم چنان نگران این نسل لجام گسیخته ام وقتی که به سن سی سالگی و بلوغ فکری میرسند,چند درصد انها رابطه جنسی داشته اند,چند درصد رابطه ناموفق عاطفی داشته اند,چند درصد دیگر حاضر نیستند تا مجدد به کسی اعتماد کنند وقس علی هذا
برچسب:
نویسنده: هلیا سلیمانی
تاريخ: جمعه
16 تير
1396 ساعت: 20:17